آخي!!!!!!! تو ديگه چرا اينجوری شدی؟
خيلی جالبه حتا اگه بدترين شرايطم داشته باشی باز دست از شوخی بر نمی داری و هممون رو می خندونی ... حالا هم که اسم اين احوالت رو گذاشتی ياس فلسفی
باور کن نمی دونم آدمی مثل تو رو که دوچار ياس فلسفی شده چه جوری می شه خوب کرد!!!

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢


 

خانه ای روی آب
خيلی خوب ساخته شده و منو خيلی تو فکر برده . خيلی!!!!!

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢


 

خوشبختانه کتابها هميشه وجود دارند . ما می توانيم آنها را در قفسه ها و صندوق ها بگذاريم و فراموششان کنيم . آن ها را به دست گرد و غبار بسپاريم و يا در زير زمين ها مخفی کنيم و حتا سال به سال دستی هم به رويشان نکشيمن .
ولی کتاب ها هيچ اهميتی به اين رفتار ما نمی دهند . به آرامی صبر می کنند و بسته می مانند تا هر وقت اگر به سراغشان برويم آنچه در خود دارند صادقانه در اختيار ما قرار دهند

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢


 

خداوندا به من آرامشی عطا فرما
تا بپذيرم آنچه را که نمی توانم تغيير دهم
وشهامتی که تغيير دهم آنچه را که می توانم
و دانشی که بفهمم تفاوت آن دو را ........

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢


 

بهاره عزيزم تولدت مباااااااااااااارک .undefined

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢


 

تعطيلات هم داره کم کم تموم می شه . امسال تعطيلات جدا برای من تعطيلات بود!!!! تو اين مدت خيلی از کارها از جمله درس خواندن را تعطيل کرده بودم . حتا وبلاگ نوشتن هم مشمول اين قاعده شده بود .
انقدر اين سيزده چهارده روز سرم شلوغ بود که اگه می خواستم هم فرصت انجام دادن اين کارها را نداشتم . به هر حال زمان رفته رفته است و ديگر قابل بر گشت نيست .
یکی از اتفاقهای جالب که امسال برای من اتفاق افتاد خواب ماندن من برای سال تحویل بود . جالبه درست من روز قبلش در مورد عظمت این لحظه و اینکه مگه می شه آدم این لحظه خواب باشه سخنرانی کردم اونوقت !!!!
ديشب کلی با مهسا در مورد امسال پيشگويی کرديم .جالب بود پيشگويی جفتمون مثل هم بود . ما به اين حس رسيديم که امسال سالی سرشار از اتفاق و حادثه و دگرگونی است . خلاصه خودتون رو برای يک سال پر از هيجان آآماده کنيد . از ما گفتن بود ها!!!!!
به هر حال هم برای خودم و هم برای شما سالی سرشار از خوشی موفقيت و بدون غم آرزو می کنم . الهی آمين

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢


 

-- دکتر نتيجه داروی جديد روی بدن من چه جوری بود ؟
ــ خیلی خوب . مثبت مثبت .
-- رو بقیه ؟
-- یا مثبت مثبت . یا منفی منفی . حد وسط نداشت . نتایج بدست آمده نشان می دهد این دارو مثل کاتالیزور عمل می کنه . انجام واکنش رو خیلی سریع میکنه . اما جهت واکنش مشخص نیست . یا در جهت رفت یا در جهت برگشت .!!!!!
-- چه وحشتناک !!!
-- راستی می خوايم اين دارو را رو دوست شما هم امتحان کنیم .
-- نه . !!!! اگه منفی بود؟
-- خوب نتیجه می گیریم این دارو به دوست شما نمی سازه.
-- ولی ممکنه نشه دیگه خوبش کرد .
-- بدبین نباشید . به این فکر کنید که اگه مثبت باشه چه عالی میشه
-- و اگر منفی باشه چه وحشتناک
-- راستی چرا وقتی این دارو رو شما تست میشد همچین حرفایی نزدید؟
-- چون نمی دونستم داروتون اعتیاد آور هم هست .
--!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢


 

جنگ ... جنگ ................

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱


 

گدااخت اينهمه برف
دميد اينهمه گل
شکفت اينهمه رنگ !

زمين به ما آموخت :
ز پيش حادثه بايد که پای پس نکشيم .
مگر کم از خاکيم ؟
نفس کشيد زمين . ما چرا نفس نکشم؟

فريدون مشيری

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱


 

کامپيوترم بد مريض شده .خيلی حالش بده ! خيلی خيلی !! انقدر بد که shut down نميشه !! کلی فايل اساسيش پاک شده !!!!
اصلا حال و روز خوبی نداره . خودم دلم براش کباب شده . می دونين کميسيون پزشکان چی براش تجويز کردن .؟!!!!!!!! نصب windows جديد

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱


 

همينطور که می بينيد قالب وبلاگم رو عوض کردم . راستش رو بخواين قالب قبلی رو خيلی بيشتر دوست داشتم البته با زمينه سفيد نه بنفش . هر چقدر هم سعی کردم نتونستم رنگ زمينه اش را عوض کنم به ناچار صورت مساله رو پاک کردم و قالب فعلی رو انتخاب کردم .(امروز لزوم دانستن برنامه نويسی در نت کاملا برایم محسوس شد )
اين قالب از بقيه قالب ها بيشتر نظرم رو جلب کرد اما باز هم زياد به دلم ننشسته . از همه افرادی که با علاقه اين طرح رو برای وبلاگ خودشون انتخاب کردن معذرت می خوام ولی حس می کنم يه کم لوسه .!!!!!!!!
چند وقت هست که به يه نتيجه ای رسيدم . خيلی چيزهايی که قبلا دوست نداشتم حالا برام خيلی عزيز هستند چون يادآور خاطرات قشنگند . اين موضوع رو برای اين گفتم که اگر يه روز گفتم این قالب قشنگترین قالب هست و من هرگز ازش دل نمی کنم تعجب نکنید . هر چیزی ممکنه پیش بیاد مگه نه؟؟؟؟؟!!!!!!

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱


 

چند روز هست که خواندن يک کتاب جديد را شروع کردم . دخمه اثر ژوزه ساراماگو . کتاب جالبيه و لابلای داستان واقعيت های زيادی را به نحو زيبايی بيان می کند . يکی از آن جملات جالب اينه :
((چه سخت است جدا شدن ازچیزی که خودمان ساخته ایم ؛ چه در خواب باشد چه در بیداری ؛ حتا اگر آن را با دست های خود خرد و خمیر کرده باشیم ))

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱


 

از خدا می خوام که هيچ وقت نگذاره تو آينه نگاه کردن يادمون بره !!!
تو هم دعا می کنی؟

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۱


 

گذشته!!!! مهمه چی گذشته؟؟؟ قبلا چی بوده؟ نه جدا مهم نيست ... اصلا اصلا مهم نيست .
الان که همه چيز خوبه و اين خودش به اندازه يه دنيا خوب و کافيه ....
اما يه چيز رو مطمئنم وقتی امروز شد گذشته . ديگه به هيچ وجه نمی تونم بگم:
گذشته!!!! مهمه چی گذشته؟؟؟

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۱


 

وای که امروز چقدر روز خوبی بود . دوباره با هم بودن ...برای هم بودن ...
آيدای عزيزم تولدت مبارک .هيچ وقت لحظه غافل گير شدنت يادم نميره .

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱


 

انقدر برام عزيز هستی که نتونم ناراحتی تو ببينم .می دونم سخته آدم زمين بخوره بلند شه بعد درست وقتی که با احتياط می خواد قدم بعدی رو محکم برداره زير پاش خالی شه!!!!
به تقديرم اعتقاد نداری اقلا با گفتن قسمت اين بود بتونم يکم آرومت کنم .
دنبال دليلی . اونم از نوع منطق خودت .
تو رو خدا قوی باش .قوی قوووووووووووووووووووووووووووی .

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱


بارون زمستون

زمستون ِ تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نمی دونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه ِ چه تلخه ِ بايد تنها بمونه برگ گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره ِ زمستون ها برای تو همیشه
تو مثل من زمستون نداری ِ که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی .......
شاعر : ؟؟

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱


 

چهار شنبه يکی از شاگردهام يه سئوال خيلی جالب ازم کرد . اما من هيچ جوابی نداشتم بهش بگم . سئوالش رو براتون می گم اگه جوابی راهنمايی يا نکته ای در مورد اين سئوال به ذهنتون رسيد خبرم کنيد .
مسئولين يه شهر ساحلی می خواهند ساحل شهر را از آشغال پاک سازی کنند . حال از کجا بفهمند آشغالهی ساحل را مردم ريختند يا آاب آورده؟؟؟؟؟

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱


 

کنار سفر
کودکی دوباره صدايم می کند
کودکی دوباره صدايم می کنم:
ای راههای همیشه رو به رفتن های نا پیدا
دوباره در سفرم .

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱


 

باز داره عيد مياد ! مدرسه که می رفتم از اسفند ماه که می شد شروع می کردم به شمارش معکوس برای عيد ... يادش بخير چقدر ذوق و شوق داشتم . ذوق و شوق تعطيلات ذوق و شوق لباس نو خريدن ذوق و شوق عيدی شيرينی آجيل و.....
اما نمی دونم چرا از پارسال این ذوق و شوق به مقدار قابل ملاحظه ای کم شد . تمام عید یا مهمونی هستیم یا مهمون خونه مون هست (فامیل زیاد این دردسر ها رو داره دیگه)
اصلا وقت استراحت نداریم .
دیگه ترجیح می دم بعد عید خرید کنم . سر فرصت !!!!!!
اما یه حسی هست که هنوز از بین نرفته اونم ذوق و شوق برای قشنگی های بهاره .
راستی هم هيچ آدمی نيست که از ديدن درخت های شکوفه زده و برگ هايی که تازه جوانه زده لذت نبره !

  
نویسنده : mahnaz arvaneh ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱